ملك زاده،معاون گردشگري سازمان ميراث فرهنگي،صنايع دستي و گردشگري در
جمع "تيرلودرها"(منظور همان تورليدرها هستند كه جناب ملك زاده آنها را اينگونه
خطاب كرد)گفت:"تخت جمشيد هويت ايراني و اسلامي دارد. آن را رو به سمت قبله
ساختهاند.اصلا تخت جمشيد "ياعلي" است."
بنابراين داريوش هخامنشي نه تنها
مسلمان بوده، به احتمال زياد علياللهي هم بوده است.
ايشان همچنين فرمودند:" سه
و نيم ميليون از جمعيت شش ونيم ميليوني توريستهايي كه به تونس ميروند،توريستهاي
فرهنگي هستند.اما اين تونس هيچ چيز ندارد.فقط چند تا درخت نخل را در زمين فرو
كردهاند."
منبع : http://blog.chn.ir

سلام خدا جون
خدا جون دوباره دلم گرفته، اره می دونم، هر وقت مشکلی دارم یا دلم گرفته به یادت می افتم. منو ببخش، می دونم که بخشیدی، اخه تو خیلی مهربونی.
خدا جون چند تا سوال داشتم:
خدا جون چرا با بیشتر افرادی که حرف می زنم یه غمی تو دلشون دارن؟
خدا جون چرا با بیشتر افرادی که حرف می زنم می گن دیگه از زندگی خسته شدیم؟
خدا جون چرا با بیشتر افرادی که حرف می زنم می گن یه نفر از پشت بهشون خنجر زده؟
خدا جون اخه چرا با بیشتر افرادی که حرف می زنم می گن خیلی تنهایم؟
خدا جون چرا با بیشتر افرادی که حرف می زنم زیر قولشون می زنند؟
خدا جون مگه این افراد تو رو نمی شناسند، مگه از نعمتهای تو استفاده نمی کنند؟
خدا جون چرا بعضی ها اون ته قلبشون فقط عکس خودشونو می زارند، مگه نمی دونند این جوری احساس تنهایی می کنند؟
خدا جون چرا بعضی ها ظاهرا" دوستند ولی از پشت خنجر می زنند؟
خدا جون مگه این افراد تو رو حس نمی کنند؟
خدا جون اگه می شه هر چه زود تر جواب این سوالها رو بهم بده.
یه نفر از من پرسید: زندگی رو تو چی می بینم؟ گفتم: تو شادی و غم کم
گفت: چرا گفتم: چون اگه شادی باشه غم نیست
گفت: پس غم چی شد؟ گفتم: تا غم نباشه که شادی معنی نداره
گفت: چه نوع شادی؟ گفتم: شادی همیشگی نه زود گذر
دیگه نگذاشتم سوال کنه از او پرسیدم تو زندگی رو تو چی می بینی؟
گفت: تو مرگ گفتم: چرا مرگ؟
گفت: چون مرگ اغاز زندگی بهتر یا بد تره گفتم: خودت چی فکر میکنی بدتره یا بهتر
سکوت کرد و چیزی نگفت من هم سکوت کردم............ ....
حالا از شما می پرسم زندگی را در چه چیزی می بینید؟
اگه دوست داشتید جواب بدهید
سالهاست ياد گرفتيم ، بيداري فقط مال قهرمانهاي توي قصه هاست ، حق و عدالت فقط يك آرمانه ، كلماتي قشنگ واسه سخنراني ها كه با بلند گفتنشون ، چرت مستمعين رو پاره كنيم و بهانه اي براي نوشتن مقاله هاي تكراري و تو خالي !
چنان توي روزمرگي غرق شديم كه يادمون مي ره حتي يك گام واسه آرمانها و هدف هامون برداريم ، تازه اگر چيزي به اين اسم واسمون مونده باشه.
بياين با خودمون صادق باشيم.
در طول روز چند بار خودمون رو به خواب مي زنيم و واقعيت ها رو ناديده مي گيريم وقصه زندگيمون رو تبديل به خواب غفلتي طولاني كرديم كه زحمت بيدار شدن از اون رو هيچ وقت نمي خواهيم به خودمون بديم.
تا حالا فكر كرديد كه چطور شد ياد گرفتيم ساده از كنار مسائل مهم بگذريم و بي خيال باشيم ؟
عجيبه شديم بازيگر روياهاي شيرين ديگران ، اونطوري زندگي مي كنيم كه تو نمايشنامه هاي بي محتوا از ما خواسته مي شه و خودمون هيچ ديالوگي براي گفتن نداريم .
كاش يكي پيدا بشه و به ما يه تكوني بده يكم ، شايد يكم به خودمون بياييم.
آيا زندگي فقط اينه كه هر روز، واسه شب كردنش حاضر باشيم هر كاري بكنيم ، بدون اينكه دنبال چيز مهم تري جز سير كردن شكم خودمون باشيم ، اونم به اين خاطر كه جبر جامعه از ما اينطور خواسته ! چون بقيه مشغول اين زندگي خواب آلودن . تا كي به خودمون دروغ مي خواهيم بگيم ؟ تا كي صداقت رو مسخره كنيم و با زندگي پر از ريا عشق كنيم ؟
كاش يكي پيدا شه و ما رو از خواب غفلت بيدار كنه ، با يك سطل آب معرفت و با يه تكون صداقت .
خواب زمستوني ما اينقدر سنگين شده كه هيچ صدايي روي ما اثر نداره ، دور و برمونم اونقدر هوا سرده كه هر وقت مي يايم يكم عوض بشيم ، زود سرد مي شيم ! شايد هم واقعاً نمي خواهيم عوض بشيم ، آخه اين راهي هست كه خودمون واسه راحتي انتخاب كرديم و شيريني اون بدجوري به ما مزه كرده .
براي شما مثال نمي زنم چه خواب هايي . فقط كافيه يك روز صبح كه از خواب پا شديد ، يكم چشماتون رو بماليد و دقت كنيد براي راحتي خودمون تا شب چند بار چشمامون رو به روي واقعيت ها مي بنديم و دم نمي زنيم .
كاش تلاش كنيم روي بعضي كلمات يه خط گنده بكشيم .
خط قرمزي روي "بي خيالي" ، "به ما چه" ،" بگذريم" ، "هميني كه هست " ، " همه اينطورن" و ... و از مسائل دور و برمون به سادگي نگذريم ، شايد دنياي خود و ديگران رو زيباتر كنيم و شايد ...

وقتي
عشق به وابستگي تبديل ميشود باري سنگين ميشود ، زندان ميشود . اگر عشق
وابستگي شود فقط در يک توهم بوده اي که آن عشق بوده . در حقيقت تو نياز به
وابسته شدن داشتي و اگر باز هم عميق تر پيش بروي پي خواهي برد که تو
همچنين نياز به برده بودن داشته اي .
تو
به کسي نياز داري . چرا نيازمند ديگري هستي ؟ تو از تنهايي خودت ميترسي .
تو از خودت حوصله ات سر ميرود و در واقع وقتي که تنها هستي هيچ چيز معني
ندارد . با ديگري تو سرگرم هستي و معاني مصنوعي در اطراف خود ميسازي .
تو
نميتواني براي خودت زندگي کني پس شروع ميکني براي ديگري زندگي کردن . و
همين اوضاع در مورد ديگري هم صدق ميکند . او نيز نميتواند تنها زندگي کند
. پس او نيز در جستجوي ديگري است . دو نفر که از تنهايي خودشان ميترسند به
هم ميرسند و يک نمايش را شروع ميکنند . نمايش عشق ! ولي در ژرفاي وجود ،
آنان در جستجوي وابستگي ، تعهد و قيد هستند .
عشق
به وابستگي تبديل نميشود . نياز اصلي وابستگي بوده و عشق فقط دانه دام
بوده . تو در پي صيد يک ماهي به نام وابستگي بوده اي و عشق فقط طعمه اي
بوده تا ماهي را بگيرد . وقتي که ماهي صيد شد ، طعمه دور انداخته ميشود .
اين را به ياد بسپار و هر گاه عملي انجام ميدهي در درونت عميق شو تا علت
اساسي را پيدا کني .
لحظه
اي که به عاشق يا معشوق خود بگويي فقط مرا دوست داشته باش ، شروع به تصاحب
کرده اي و لحظه اي که کسي را تصاحب کني ، عميقاً به او توهين کرده اي زيرا
از او يک شي ساخته اي . وقتي من صاحب تو شوم آنوقت تو ديگر يک شخص نيستي .
بلکه فقط يکي از اشيايي هستي در ميان ساير لوازم منزل . يک شي ، آنوقت من
از تو استفاده ميکنم و تو ملک من هستي . جزو دارايي هاي من هستي . پس من
به هيچ کس ديگر اجازه نخواهم داد از تو استفاده کند . اين معامله اي است
که در آن من توسط تو تصاحب شده ام و تو از من يک شي ميسازي . هر دو طرف
احساس بردگي و اسارت ميکند . من از تو يک برده ميسازم و تو در عوض مرا
اسير ميکني . آنگاه مبارزه شروع ميشود من ميخواهم شخصي آزاد باشم و درعين
حال مايلم تو را در تصاحب داشته باشم. تو ميخواهي آزاد باشي و باز هم مرا
مالک باشي ، مبارزه در اين است .
بين
دو نفر مالکيت نبايد وجود داشته باشد . ما بايد فرد بمانيم . ميتوانيم با
هم باشيم . ميتوانيم در هم تلاقي کنيم . ولي کسي مورد تصاحب قرار نميگيرد
. آنگاه قيدي در کار نيست و وابستگي وجود ندارد .
ميتواني
با ديگري سهيم شوي ولي وابسته نيستي . ميتواني عشقت را شادمانيت را و سرور
و سکوتت را با ديگري سهيم شوي . ولي اين يک سهيم کردن است نه وابستگي .
وقتي که آگاهي درونت را ، مرکزت را بشناسي تنها در اين صورت است که عشق به وابستگي تبديل نميشود .
اگر مرکزت را بشناسي عشق به اخلاص تبديل ميشود . ولي براي عشق تو بايد نخست خودت وجود داشته باشي و تو وجود نداري .
تو هم اينک وجود نداري هنگامي که ميگويي عاشق کسي هستم و به او وابسته ام فقط نشانه بردگي و بي وجودي توست .


می دونستم
می دونستم یه روزی، تو رُ پیدا می کنم
این دلِ غمزدَه رُ، با تو شیدا می کنم
می دونستم عاقبت این وَرا پَر می زنی
زیرِ بارونِ سکوت، دِلَمُ در می زنی
می دونستم تو چشات، مَنُ خوابم می کنی
تُو با اُون هُرمِ نِگات، منُ آبم می کنی
می دونستم اِنتظار، آخرین راهِ منِه
اسمِ تُو ترانه ی، گاهُ بیگاهِ منِه
آخر اُون لحظه رسید، دِلم از قفس پرید
با دُو بالِ آرزو، تا تَهِ نفس پرید
اُمدی از راهِ دور، جا گرفتی تو دِلم
عشقُ با خطِّ دُرشت، تُو نوشتی رو دِلم
من همون خسته بودم، تُو بِمَن نَفَس دادی
مُژده ی پَر کشیدن، از توی قفس دادی
با سَر اَنگُشتای ِ عشق، تُو به جِلدِ تَن زدی
قُرعه ی عاشقی رُ، تُو به اسمِ مَن زدی
تو چشات پیدا شُدم، که منَ گُم نکُنی
عشقَمُ قُربونِی، حَرفِ مردُم نکُنی
توی ِ صندوقچه ی شب، اِسممُ جا نذاری
دلُ دادم دس ِ تُو، روی ِ اُون پا نذاری....



